سفارش تبلیغ
صبا

لطف خفی

سال 67 مسئول مواد نفتى بودم که عملیات مرصاد [3/5/67- غرب کشور، کرندواسلام آبادغرب] شروع شد. با حمله عراقیها و منافقین ما نیز محل استقرارمان را ترک کردیم و در "قلاجه" مستقر شدیم. بعد از عقب زدن مزدوران، مثل سایرین به موضع و موقعیت خود در آمادگاه برگشتیم. در کمال تعجب دیدیم عراقیها همه انبارها و کانتینرهاى حاوى پانصد تن برنج و قند و خواروبار را با همه سنگرها به آتش کشیده اند، اما هشت تانکر سوخت صدهزار لیترى پر را دست نزده اند. یک ماه از آتش بس گذشت. روزى یکى از همرزمان با فریاد آتش، آتش ما را به خودمان آورد. آتش از "قله حاجیان" بالا زده و تانکرى که در حال تخلیه بنزین به داخل تانکر مادر بود یکپارچه آتش شده بود. به بچه ها گفتم فقط اسلحه هایتان را بردارید و فرار کنید. چون هر لحظه امکان داشت آتش از تانکرى به تانکر دیگر سرایت کند و همه آنها در نتیجه گرماى زیاد منفجر شوند. پیش خودم مى گفتم که حتما باید ده بار اعدام بشوم، چون هیچ بهانه و مدرکى وجود نداشت که بگویم مثلا این کار عراقیها یا منافقین بوده است. به هر حال همه افراد از محوطه فرار کردند. من ماندم و دو نفر دیگر از دوستان. مرگم را از خدا مى خواستم. متأسفانه هیچ گونه وسایل ضد حریق نیز نداشتیم. اگر کپسول اطفائیه اى هم بود فاسد شده بود. داشتم به خودم مى پیچیدم و فکر مى کردم که ماشین آتش نشانى شهر "گیلان غرب" که براى پر کردن آب به داخل شهر خالى از سکنه آمده بود متوجه دود غلیظ در ده کیلومترى شهر مى شود. ترس و نیز باد که از جهت مخالف مى وزید و راه را بسته بود، نمى گذاشتند راننده نزدیک حریق بشود. هر چه خواهش کردیم که بیت المال است و از این حرفها قبول نکرد. به یکى از بچه ها به نام "حسین مالکى" گفتم: به زور اسلحه، اینها را پیاده کن. با تهدید، راننده و کمک راننده را آوردیم پایین. خودم پشت فرمان نشستم و با سرعت زیاد از میان آتش به پشت تانکر رفتم. مسئول خودرو نیز بعدا پیاده خودش را به ما رساند. شاگردش بالاى تانکر رفت و در حالى که هیچ امیدى نداشتیم مسلسل آب را باز کرد و ظرف چند دقیقه حریق خاموش شد. نزدیک تانکرهاى سوخت شدیم. دیدیم لایه پلاستیکى شیلنگ سوخته و فقط فنر آن مانده است. این تانکر با تانکرهاى پایین حدود نیم متر فاصله داشت. واقعا لطف خفى و امداد غیبى خدا را به چشم دیدیم که آتش به بنزین، آن هم در تابستان و با فاصله نه چندان دور سرایت نکرد و آنها سالم ماندند.

وقتی خدا بخواهد

در عملیات والفجر ده [23/12/66- حلبچه] شرکت داشتیم. در "قرارگاه نجف اشرف، منطقه کردستان"، شهرستان "بانه" بودیم. وظیفه ما این بود که در حین عملیات هر دستورى که از فرماندهى قرارگاه صادر مى شد به یگانهاى رزمى در خط ابلاغ کنیم. ساعت ده صبح معمولا هواپیماهاى عراقى سهمیه داشتند. مى آمدند نقاطى را بمباران مى کردند و مى رفتند. شب عملیات، دشمن قرارگاه را زیر دید خود داشت و آنجا را با توپ مى زد. چند نفر از برادران زخمى شده بودند. من ماشین خودم را سمت غربى خاکریز گذاشته بودم. آمدم سراغ آن و به خیال اینکه وسیله خودم است سوییچ انداختم و در را باز کردم و مجروحین را برداشتم و آمدم بیمارستان صحرایى. موقعى که خواستم به خط برگردم هر چه کردم در ماشین باز نشد. خوب دقت کردم، دیدم مال من نیست! روشن نشد که نشد. خواست خدا بود که دفعه قبل با آن سوییچ روشن شد و جان بچه ها را حفظ کرد.